تبليغاتX
ساعت بی عقربه

ساعت بی عقربه

و ساعت بی عقربه هم چنان شماره می کند عبور سوزان خاطره ها را

هزاران کلمه پشت سر هم صف می کشند اما نمی دانم از کدامشان شروع کنم...
ساعت بی عقربه٬ وانمود می کند که مثل همیشه است...اما نیست!!!روز ها ٬هفته ها و ماه ها گذشتند و او تنها عبور سوزان خاطره ها رو شماره کرد و اینک ...ساعت بی عقربه به خواب می رود تا شاید روزی دو باره عبور ثانیه ها رو ثبت کنه...

پ.ن:عشق با جوهر خودکار پیوند خورده است و حوصله نوشتن سرشار از سکوت واژه هایی است
 که روی خط عشق معطل نام تو مانده اند!!!

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:12 توسط مرجان

حقیقت تلخ نیست.
مضحک است ...
مثل بازی های یک دلقک!!!

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:11 توسط مرجان |

گفت:"دوست داشتن "اجبار است!!!
و ادامه داد:هر چیزی که کنترلش از توان ما خارج باشد اجبارست٬"دوست داشتن "هم غیر ارادی است پس جبر طبیعت تو رو مجبور میکنه کسی یا چیزی رو دوست داشته باشی!!!
بعد اجبار طبیعت برای "دوست داشتن "رو با اجبار معلم برای حضور دانش آموزان در کلاس با استفاده از تشویق و تنبیه مقایسه کرد٬که اون تشویقه یه اجبار نا محسوسه ...


پ.ن:یه کم فکر کن ...تا حالا  اینجوری بهش فکر نکرده بودیم!!!
پ.ن:من نمی تونم این جمله رو هضم کنم٬دوست داشتن غیر ارادی هست اما اجباری نیست...مگه چیزی می تونه ما رو مجبور کنه که "دوست بداریم"اگه این طور باشه پس" تنفر" هم اجبار است!

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 16:25 توسط مرجان |

خودم را گول می زنم!
لابه لای تمام کتاب ها را
جزوه های نیمه خوانده
کاغذ های نیمه نوشته
و حتی تقویم های ورق خورده ی
روز های گذشته را
همه جا را می گردم...
اما می دانم کجاست!
در دل پنهانش کرده ام!!!!

پ.ن:....حقیقت داره تو دوری ولی خوب
            خیالم با تو در گیره ... کجایی!!!!

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:38 توسط مرجان |

بی راهه رفته بودم ...انگار....
دستی مرا به راه آورد...شاید
راه هنوز راه نیست اما...
در بی راهه ام هنوز!!!


پ.ن:...  از نظرت کجا رود ؟ ور برود تو همرهی
            رفت و رها نمی کنی آمدو ره نمی دهی

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 13:56 توسط مرجان |

ای دلسپارگی متبلور...من تو را دوستناکم
نظر گاه اندیشمندانه ام
به یادت متخلخل باد!*
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*محبوبه مختاری

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 13:36 توسط مرجان |

 


بهار آغاز مي شود
با سبزه و سوسن و سنبل و
...
اما دلم هنوز
به راه نيست!
مي داني ...
سال هاست
جاي ستاره و سكوت و
حتي سلام و
بر سر اين سفره خالي است!!!
________________________
پ.ن:تو رفته اي و من كلماتي را به ياد مي آورم كه از تكرار گريه...ترانه مي شوند

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 19:19 توسط مرجان |



بخواب ...آرام بخواب
ديگر نه كوله بار دلواپسي بر شانه هايت سنگيني مي كند
و نه خواب خستگي چشم هايت را مي آزارد
بخواب ...آرام بخواب
خاطراتت را من به دوش مي كشم!!!
پ.ن:پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها حلقه اتصال يه خوانواده اند كه اگه نباشن اين زنجير از هم گسسته مي شه!!!
 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 23:1 توسط مرجان |


می بارم...
می رویی...
من تمام می شوم!
تو بهار می شوی!

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 18:4 توسط مرجان |


واسه پر کشیدن من
خواستی آسمون نباشی
حالا پرپر می زنم تا
همیشه آسوده باشی
...
تو میری شاید که فردا
رنگ بهتری بیاره
ابر دلگیر گذشته
اخرش یه روز بباره
ولی من می مونم اینجا
با دلی که دیگه تنگه
می دونم هرجا که باشم
آسمون همین یه رنگه!!!!

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 13:7 توسط مرجان |

اینک هر یک از ما به راه خود می رود من به سوی مرگ شما به سوی زندگی کدام بهتر است؟تنها خدا می داند...