تبليغاتX
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست

که نگاه من،در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

و در این حسی است

که من انرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت


فروغ فرخزاد

+نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت15:38توسط فروغ | |

من شانه های تو را می خواهم و

خیابان های خواب هایم را ....


+نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت23:52توسط فروغ | |

چی‌ بخونم‌ وقتی‌ چشمام‌ از حضورِ گریه‌ خیسه‌ ؟
 
وقتی‌ هیچکس‌ نمی‌تونه‌ غصه‌هام‌ُ بنویسه‌ !
 
چی‌ بخونم‌ وقتی‌ قلبت‌ من‌ُ از تو قصه‌ رونده‌ ؟
 
وقتی‌ که‌ به‌ جز یه‌ سایه‌ کسی‌ پیش‌ِ من‌ نمونده‌ !
 
چی‌ بخونم‌ وقتی‌ فریاد با سکوت‌ فرقی‌ نداره‌ ؟
 
وقتی‌ هیچکس‌ نمی‌تونه‌ تو رُ پیش‌ِ من‌ بیاره‌ !
 
 
شب‌ِ بی‌ نفسی‌ ، شب‌ِ بلندِ تنهایی‌ !
 
تو که‌ همنفسی‌ ، بگو کجای‌ دنیایی‌ ؟
 
شب‌ِ گریه‌ی‌ من‌ ، شب‌ِ سیاه‌ِ بیداری‌ !
 
غم‌ِ رفتن‌ِ تو ، شده‌ یه‌ دشنه‌ی‌ کاری‌ !
 
 
چی‌ بگم‌ وقتی‌ ترانه‌ بی‌تو جلوه‌یی‌ نداره‌ ؟
 
وقتی‌ آواز من‌ُ تنها توی‌ کوچه‌ جا میذاره‌ !
 
وقتی‌ توی‌ آسمونم‌ چشمک‌ِ ستاره‌ای‌ نیست‌ !
 
وقتی‌ که‌ برای‌ بغضم‌ جُز شکستن‌ چاره‌ای‌ نیست‌ !
 
چی‌ بخونم‌ وقتی‌ هیچکس‌ من‌ُ از خودم‌ ندزدید !
 
وقتی‌ غربت‌ِ صدام‌ُ کسی‌ غیرِ تو نفهمید !
 
 
شب‌ِ بی‌ نفسی‌ ، شب‌ِ بلندِ تنهایی‌ !
 
تو که‌ همنفسی‌ ، بگو کجای‌ دنیایی‌ ؟
 
شب‌ِ گریه‌ی‌ من‌ ، شب‌ِ سیاه‌ِ بیداری‌ !
 
غم‌ِ رفتن‌ِ تو ، شده‌ یه‌ دشنه‌ی‌ کاری

یغما گلرویی

+نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت23:50توسط فروغ | |

ذهنم مغشوش و دلم گرفته و از تماشاچی بودن خسته شده ام.به محض اینکه به خانه بر میگردم و با خود تنها میشوم یک مرتبه حس میکنم که تمام روزم را به سر گردانی در میان انبوهی از چیزهایی که از من نیست و باقی نمی ماند گذشته است...


پ.ن روزهای مرا چیزی جز فروغ باز گو کننده نیست.

+نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت23:35توسط فروغ | |

همیشه سعی کرده ام مثل یک در بسته باشم تا زندگی وحشناک درونم را کسی نبیند و نشناسد...

سعی کرده ام ارام باشم در حالیکه در درون خود یک موجود زنده بوده ام...

ما فقط می توانیبم حسی را زیر پا لگد کنیم ولی نمیتوانیم ان را اصلا نداشته باشیم.


فرزوغ فرخزاد

+نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت23:19توسط فروغ | |

من ندانم که کیم

فقط دانم

که تویی

شاه بیت غزل زندگیم

 

مصدق

+نوشته شده در شنبه یکم اسفند 1388ساعت23:16توسط فروغ | |

دلم میخواد تا صبح داریوش گوش کنم  فروغ بخونم.

بگذار

که فراموش کنم

تو چه هستیِ جز یک لحظه

یک لحظه که چشمان مرا

می گشاید در

برهوت اگاهی؟

 

بگذار فراموش کنم

فروغ

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت1:26توسط فروغ | |

روز هایم طعم مرگ مدهد....

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت14:48توسط فروغ | |

 

همیشه بدم میومده از تسلیت گفتن و شنیدن

از تعارف های بیخودی که جز تیکه پاره کردن کلمات واسه نشون دادن همدردی نیست و چه بسا بی خود و مزخرفه، جز القای یه حس تکراری هیچ مفهومی نداره.

من دلم میخواد وقتی کسی رو از دست دادم به جای دم و باز دما پشت سر هم واسه ادعای یه کلمه بازوهای یه نفر بپیچه دورمو سنگینیشو بندازه رو شونه هام ،شونه های که خم شدن زیر بار این غم، و  سنگین تر شه وجودم زیر سنگینی تنش.نفساش گرم کنه وجودمو انگشتاش که ضرب بگیره پشتمو منظم کنه ضربان قلبمو.بعد با همون چشای خیسش زل بزنه تو چشامو بهم بفهمونه که میفهممت.

سرشو بندازه پایینو بره و  موقع رفتن سنگینی دستشو حس کنی و....

یه دفعه دچار خلا بشی بعد اروم ترو سبک تر از قبل.

.....

خودم واسه غم هر کسی که نمیتونه غم اخرش باشه این کا رو کردم.

اما من لعنتی امروز واسه یه آدم،نه یه شاه پری نتونستم هیچ کاری بکنم !!

حتی نتونستم تو چشای خیسش نگاه کنم یا دستشو محکم تو دستای یخ کردم بگیرم

انگار مسخ شده بودمو بی حس،یه سرمای عجیبی توی جونم لونه کرده بودو قدرت هر کاری ازم گرفته بود حتی حرف زدن

چه مرگم بود امروز....

چرا وقتی خبر شنید. وقتی یخ کرد. وقتی رنگش پرید.وقتی گریه کرد.وقتی به زمینو زمان فحش داد.محکم بغلش نکردم؟چرا سرشو نذاشتم رو س ی ن م و ارومش بهش نگفتم من هستم؛می فهممت چرا نگفتم الان دایی اروم خوابیده جاش خوبه از اون همه درد راحت شد،از تیغ جراحیو اون همه لوله تو بدنش....

چرااااااا نگفتم؟؟؟؟؟ چه مرگم بود؟

چرا این همه حرف جا گذاشتم تو دقایق؟

چرا جلوی اشکامو گرفتم؟چرا وقتی با اون حال در خونه از ماشین پیاده شد فقط گفتم مواظب خودت باش؟؟

چرا تو لحظه های حیاتی و بحرانی با دیدن قیافش یا اشکاش هنگ میکنم؟

چرا با همه بودنم تو اون لحظه ها ولی نیستم؟؟؟؟

........

بانو

خاتون من

منو ببخش واسه نبودن های ناخواسته ام

واسه تمام بودن های که بدتر از نبودن بود واسه تو.

پ.ن غمناکم بسیار.غم از دست دادنو نبودن های مزخرفم

غم دیدن اشک های...

..........

پ.ن

به مادرم گفتم دیگر تمام شد

گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

پ.ن برای امرزش دایی بانوی شبان من دعا کنید.مرسی

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت19:6توسط فروغ | |

 

آخرین سنگر سکوته
حق ما گرفتنی نیست
آسمونش هم بگیری
این پرنده مردنی نیست

آخرین سنگر سکوته
خیلی حرف ها گفتنی نیست
ای برادرهای خونی
این برادری، تنی نیست

موج دستهای من و تو
دست دریا رو گرفته
عکس تو با سرمه ی خون
چشم دنیا رو گرفته

ما که از آوار و ترکش
همه رو به جون خریدیم
تو بگو همسنگر من
ما تقاص چی رو می دیم

آخرین سنگر سکوته
حق ما گرفتنی نیست
آسمونش هم بگیری
این پرنده مردنی نیست

آخرین سنگر سکوته
خیلی حرف ها گفتنی نیست
ای برادرهای خونی
این برادری، تنی نیست

آخرین شاهکار داریوش اقبالی

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت19:2توسط فروغ | |